من دیگه اینجا مطلب نمیذارم .از این به بعد تو سایت خودم مینویسم 

http://arashebrahimi.ir

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ارش ابراهیمی | 

گفته بودند : بشکن !

اما اعتنایی نکرده بودم ....

لرزش صدایت ، گلایه هایت ، حرفهای نگفته ات ...

تکانم داد !

گفتم : دیگر رفیق نیست !

اما اینبار حرفه دلم بـا حرفه زبانم یکی نبود !

به خاطره تــــو !

به حرمت تمام روزها و شب های یادگاریمان ، به حرمت واژه رفیق ، به حرمت حرفهایت .....!

گفتی : بشکن !

بـاشد رفـیـق !

این بار غــرورم را بـا تمام غــرور خودم ، خــرد می کنم ..

و می گویم مــن مغــرورتــریـن ، ســربــزیــرتــریــن پسر شهـرم !!!

برای تو می گویم

اين ترانه رو برات ميخونم

اين ترانه رو بگير بازش كن

مثل معشوقه هاي قديم

دستهاي منو نوازش كن

اين ترانه شروع يه حسه

مثل يه جعبه ي شگفت انگيز

تو از اون تو يه عشق پيدا كن

يا يه حسه دروغيه نا چيز

اين ترانه سه بعد داره سه حرف

تو كدومو ميخواي بگو كي بود

كي ميخوست كه عاشقت باشه؟

اون فقط يه جسم خاكي بود

اين ترانه سه ضلع داره سه حرف

ما ميتونيم دو ضلع اون باشيم

مامی تونیم در کنار هم باشیم

ما می تونیم عاشق هم با شيم

اي كه دستات سهمه دستامه

نميخوام مال كسي باشه

من نميخوام كه بعد اين احساس

عشقمون مثلثي باشه

منو پشت مثلثا گم كن

واسه اينكه تو خاطرتم باشی

اين ترانه رو تجسم كن

واسه اینکه تو مال من باشی

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ارش ابراهیمی | 

من صبورم اما .............. به خدا دست خودم نیست اگرمی رنجم

        یا اگر شادی زیبایی تو را به غم غربت چشمان خودم می بندم...........!

من صبورم اما ..............

چه قدر با همه عاشقیم  محزونم !

        وبه یاد همه خاطرهای گل سرخ مثل یک شبنم افتاده به غم مغمومم.!

من صبورم اما ..............

بی دلیل ازقفس کهنه شب می ترسم

بی دلیل از همه تیرگی تلخ غروب و چراغی که تورا از شب متروک دلم دور کند

...........می ترسم!

من صبورم اما ..............

آه............این بغض گران صبر نمی داند چیست....؟

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ارش ابراهیمی | 

برايت خاطراتی بر روی اين دفتر سفيد نوشتم;

كه هيچ كسی نخواهد توانست اين چنين خاطرات شيرينی را;

برای بار دوم برايت بازگويد.

چرا مرا شكستي؟ چرا؟

اشعاری برايت سرودم;

كه هيچ مجنونی نخواهد توانست مهربانی و مظلومی چهره ات را توصیف كند.

چرا تنهايم گذاشتي؟ چرا؟

چهره ی پاك و معصومت را صد ها بار بر روی ورق های سفيد;

با باقی مانده ی وجودم نگاشتم.

چرا اين چنين كردی با من؟ چرا؟

زيبا ترين ستارگان آسمان را برايت چيدم.

خوش بو ترين گل های سرخ را به پايت ريختم.

چرا اين چنين شد؟ چرا؟

من كه بودم؟

كه هستم؟

به كجا می روم؟

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ارش ابراهیمی | 

                        تقدیم به تنها یاد ماندگار

امشب که غم نبودن تو در کنارم بر چشم هایم مهمان شده

         اشک های دریاییم از جنس سرد انتظار به استقبال این غم دردناک رفته اند.

               امشب که با تمام وجود دستی را میجویم

         نیستی تا دستهایت را بگیرم و بگویم که اشکهایم

  فقط در تبعید انتظار تو دریا شده اند

 و چشمهایم حریم خود را برای دیدار دیگری نگشوده اند.

  نمی دانم چرا بودن در کنارت چیزیست مثل خیال ، مثل فریادی شکسته.

        پس بیا باور کن انتظار برایم آهنگ مرگ است

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ارش ابراهیمی | 
 

به کجا رفته ای؟ شک دارم خدا هم بداند!

من به اندازه چشم تمامی مردم شهر منتظر مانده ام.

سراغت را از باد و خاک و آتش و نور گرفته ام.

هر چه بیشتر می جویمت کمتر می یابمت.

واژه ها از من می گریزند.

هر لحظه بی تو بودن همانقدر بیهودست که هر لحظه با غیر تو بودن.

چقدر همه جا خاکستری است.

چقدر همه چیز و همه جا بی رنگ است.

تو نیستی پس هیچ چیز نیست و من بدون تو چشمانم خالیست.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ارش ابراهیمی | 

خيلي جالبه ها ... يه نفر از يه جائي كه اصلا نمي دوني كجاست ، سر رات سبز ميشه ... و سياه ميشي .

يه نفر كه اصلا نمي فهمه چي ميگي ... يه نفري كه اومده كه بره ... اومده كه از خودش يه چيزي جا بذاره و بره ... اومده خوش و واسه هميشه جاودانه كنه .

توي ذهنت ... توي قلبت ... توي نفسهات ... توي نبضت ... اومده زنده گي بده و زنده گيت و بگيره ...

 

يه نفر كه بارون و بدون چتر دوست داره .

 

نمي دوني چرا ؟ اما انگار دشمن قسم خورده س واسه ت . اومده اسيرت كنه ...

فكر مي كني اومده كه بي كسيات تموم شه ... بي كس تر ميشي !

خاك خاليه ... خيال مي كني از آسمون اومده ... دلت كه آسمونه رو مي سپري به جادوي نگاش ... حرفاش ... قلبش ...

جادوت مي كنه و ميره ...

ميره و ميره و ميره .

 

تو مي موني و يه كوه ... يه كوه از خاطره كه رو سينه ت سنگينه ... خاطره هايي كه ساختي / خاطره هايي كه ساخته ...

ميره و همه چي يه شكل ديگه مي شه ...

كوچه هايي كه يه روز با اون ازش سفر كردي ... ياد اون مي اندازدت ...

كوچه هايي كه تا حالا ازش رد نشدي هم .

 

گريه مي كني .

آسمون ... دريا ... زمين ... آتيش ... آب ... باد ... ستاره ... تو همه چي هست ...

به در و ديوار نگاه مي كني مي بينيش .

تا حالا نمي دونستي نصف مغازه هاي شهر هم اسمشن . همه ي كوچه ها .

 

بي كسيت بيخ گلوت و مي گيره ... اما گريه نمي كني ... آخه مردي گفتن .

 

بارون مي زنه ... دستات و مي كني تو جيب پالتو ... يقه رو مي دي بالا ...

 

چتر هم بر نمي داري ...

 

با خاطره هم سفر ميشي ... همه ي كوچه ها به احترامت ساكت ميشن ...

بارون گريه مي كنه ... تو هم خيس خيس ميشي ...

اون كه بود ، انقدا خيس نمي شدي ... اصلا سردت نبود ... اما تازه گيا سردت ميشه .

 

سرت و به طرف آسمون مي گيري ... بارونه كه مي زنه به صورتت ... خاطره ها از گوشه ي چشمات سر مي خورن .

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ارش ابراهیمی | 

حالا ديگه نه بهار و مي خوام ، نه پاييز و مي فهمم .

نه تابستون ... نه زمستون ...

حالا ديگه صداي بارون من و به خلسه نمي بره ...

 

همپاي هميشه ي هق هقهاي من ... خيلي وقته كه بي تو ، تن تبدارم و به انگشتاي دراز بارون سپردم ...

 

نمي دونم تو كجاي خرافات شنيدم ، كه هر دونه ي بارون رو يه فرشته مي گيره و پايين مياره ...

حالا اينجا زير انگشتاي دراز بارون واستادم ، بلكه بال فرشته ها بگيره به خسته دليم و شايد معجزه اي ...

 

بازهم رفتم حوالي تو و دردهاي هميشه و ... هق هق .

افسوس كه معني بودن تو براي من ... هميشه معني هذيان و هق هق بود .

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ارش ابراهیمی | 

او مي نشيند و چند دقيقه بعد مردي به طرفش مي آيد .

 مردي ،

يك نفر ، فرقي نمي كند هر كسي كه من نيست .

مي دانم كه هرگز كسي همتاي من دوستش ندارد و همين آرامم مي كند .

مرد ، كف دست او را مي بوسد ، او پلكهاي مرد را . همان كاري را كه با هم مي كرديم قبلها . حالا من كمي دورتر نشسته ام و مي خواهم گريه كنم . البته كه نمي شود .

هر دو هيجان زده مي خندند .

او دست مرد را مي گيرد بعد صدايش را مي شنوم :

(( من هيچ كس رو جز تو نمي خوام . مي فهمي ؟‌))

چيزي نمي خورند . ما هم آنوقتها فقط مي نوشيديم و چيزي نمي خورديم . آنها هم چيزي نمي خورند ، به هم نگاه مي كنند و مرد از زير ميز دستش را روي پاي او مي گذارد .

مثل آن وقتهاي ما .

دستش را در جيبم مي كرد و مي رفتيم گردش و از رازي كه بين مان بود ، مي خنديديم .

)) دستت و از رو پاش بردار لعنتي  . ((

اما آن دو به هم لبخند مي زنند ، بعد او بلند مي شود و به انتهای سالن مي رود ، مرد هم به دنبالش و من مي دانم كه چه مي كنند . باورم نمي شود و نمي توانم بروم . بايد صبر كنم تا برگردند . بعد از ده دقيقه ، لبخندزنان مي روند ، انگار يكي باشند .

مثل آنوفتهاي ما .

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ارش ابراهیمی | 

تا حالا شده دلت واسه خودت تنگ بشه ....

تا حالا شده يه چيزي رو سينه ت سنگين باشه و تا گريه نكني نفهمي بغضه... !

تا حالا شده هر كاري مي كني كلافه بشي ...

تا حالا شده يه چيزيت باشه و نفهمي چته !

تا حالا شده يه كسي و انقدر بخواي كه نخواي ببينيش ...

تا حالا شده خيال كني يكي و فراموش كردي و دوباره سر زنده گيت سبز بشه ...

تا حالا شده طعم زنده گي و نفهمي ، اما بدوني طعم لبهاي كسي مزه ي زنده گي مي ده ....

تا حالا شده طعم شراب و با طعم لبهاي كسي ، تشخيص ندي ...

تا حالا شده از روي بي كسي خنده ت بگيره ...

تا حالا شده وقتي صداي كسي رو از پشت اينهمه خط و خطوط مي شنوي قلبت ....

تا حالا شده كلي حرف داشته باشي اما همچين كه قلم دستت مي گيري ، هيچي گيرت نياد ....

 

معماي عجيبيه ... چشمامو مي بندم هستي ... باز مي كنم نيستي .

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ارش ابراهیمی | 

ای مسافر
ای جداناشدنی
گامت را آرامتر بردار
از برم آرامتر بگذر
تا به کام دل ببینمت
بگذار از اشک سرخ
گذرگاهت را چراغان کنم
آه که نمی دانی
سفرت روح مرا به دو نیم می کند
و شگفتا که زیستن با نیمی از روح تن را می فرساید
. بگذار بدرقه کنم
واپسین لبخندت را
و آخرین نگاه فریبنده ات را
مسافر من
آنگاه که می روی
کمی هم واپس نگر باش
با من سخنی بگو
مگذار یکباره از پا درافتم
فرق صاعقه وار را
بر نمی تابم
جدایی را لحظه لحظه به من بیاموز
آرام تر بگذر
تو هرگز مشایعت کننده نبودی
تا بدانی وداع چه صعب است
وداع توفان می آفریند
اگر فریاد رعد را در توفان نمی شنوی
باران هنگام طوفان را که میبینی
 آری باران اشک بی طاقتم را که می نگری
من چه کنم
تو پرواز میکنی و من پایم به زمین بسته است
ای پرنده
دست خدا به همراهت
اما نمی دانی
که بی تو به جای خون
اشک در رگهایم جاریست
از خود تهی شده ام
نمی دانم تا بازگردی
مرا خواهی دید
 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ارش ابراهیمی | 

چون فصل بهار آمد به من به چمن بنشین
دامن مکش از دستم بنشین گل من بنشین
خوش خویی و گلرویی مهتاب سمن بویی
 تا دل ببری از گل ای غنچه دهن بنشین
 تو ماه منی یایرا تا خیره کنی ما را
 مریخ و ثریا را بر زلف بزن بنشین
بنشین که صفا داری گیسوی رها داری
 گر مهر به ما داری چون مه به چمن بنشین
گردیم سمندت را صیدیم کمندت را
گیسوی بلندت را بر شانه فکن بنشین
ای گلرخ گلدامن پرهیز کن از دشمن
چون دوست شدی با من بر دیده ی من بنشین
 ماه چمنی جانا چون یاسمنی جانا
سیمینه تنی جانا در پیش سمن بنشین
 در پای تو چون خکم نه خک که خاشکم
بنگر دل غمنکم آن را میشکن بنشین
من عاشق دلتنگم خوارم چون گل سنگم
 بر گونه ی بی رنگم یک بوسه بزن و بنشین
تو عطر وطن داری دانم غم من داری
گر شور سخن داری با ما به سخن بنشین
 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ارش ابراهیمی | 

آخرین شب گرم رفتن دیدمش
لحظه های واپسین دیدار بود
او به رفتن بود و من در اضطراب
دیده ام گریان دلم بیمار بود
گفتمش از گریه لبریزم مرو
گفت جانا ناگزیرم ناگزیر
گفتم او را لحظه یی دیگر بمان
گفت می خواهم ولی دیرست دیر
 در نگاهش خیره ماندم بی امید
سر نهادم غمزده بر دوش او
بوسه های گریه آلودم نشست
بر رخ و بر لاله های گوش او
ناگهان آهی کشید و گفت وای
زندگی زیباست گاهی گاه زشت
گریه را بس کن مرا آتش مزن
 ناگزیرم از قبول سرنوشت
شعله زد در من چو دیدم موج اشک
 برق زد در مستی چشمان او
اشک بی طاقت در آن هنگامه ریخت
قطره قطره از سر مژگان او
از سخن ماندیم و با رمز نگاه
گفت میدانم جدایی زود بود
با نگاه آخرینش بین ما
هایهای گریه بدرود بود 


 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ارش ابراهیمی | 
ای گل عمر من بیا تنگدلم برای تو
گر به سرم گذر کنی سر فکنم به پای تو
نام تو ذکر هر شبم عطر تو مانده بر لبم
بسکه زدم ز عاشقی بوسه به نامه های تو
موی سپید فام من مژده ی مرگ می دهد
از تو چرا نهان کنم زنده ام از برای تو


+ نوشته شده در  ساعت   توسط ارش ابراهیمی | 

رفتم ز پی ات درهمه دنیا تو نبودی
از شهر گرفتم ره صحرا تو نبودی
دنبال تو گشتم چه بسا باغ جهان را
گل بود ولی در بر گل ها تو نبودی
یک شب همه شب دیده ی من سوی فلک بود
من بودم و مه بود و ثریا تو نبودی
با عشق تو پروانه شم بر سر گل ها
ماهی شدم و در دل دریا تو نبودی
در شهر خیالم چه بسا گشتم و گشتم
 خوبان همه بودند در آنجا تو نبودی
یک شب اگرم بود سری بر سر بالین
در اینه ی روشن رویا تو نبودی
چون دور جوانیت گذشت آمدی از در
ای وای تو بودی برم اما تو نبودی

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ارش ابراهیمی | 

ما را تو ای بی وفا دوست
ما را تو ای نازنین یار
دیگر فراموش کردی
خورشید بودی و رفتی
ناگه چراغ دلم را
در سینه خاموش کردی
 ایا به تو مانده است
در کوچه های شب آلود
 با دست های تب آلود
از ناز بر شانه ی من
زلف رها می فشاندی
ایا به یاد تو مانده است
با ریسمان نگاهی
روح مرا عاشقانه
تا شهر غم می کشاندی ؟
 کی می توان برد از یاد
آن شام روشن که مهتاب
با چهره ات روبه رو بود ؟
ما را از اینده یی تلخ
تا نیم شب گفتگو بود
در آن سکوت غم انگیز
اشک تو همچون ستاره
لغزید بر گونه هایت
و ز دور باش جدایی
فریاد من در گلو بود
اما پس از گفتگوها دست محبت فشردیم
خود را به فردا سپردیم
گر شکوه در سینه مان بود
 با بوسه از یاد بردیم
بار دگر دوستی را
با شادی آغاز کردیم
همچون دو مرغ غزلخوان
بی شکوه و بی شکایت
در باغ های محبت
مستانه پرواز کردیم
امروز آن خلوت پک
 ایا به یاد تو مانده است ؟
آن لحظه های طربنک
ایا به یاد تو مانده است ؟
بایاد آن روزها و شبها
اینک منم خسته در خویش
با گریه یی همچو باران
نالنده چون جویباران
اما تو سرگرم خویشی
غافل از آن روزگاران
ما را توی ای بی وفا دوست
ما را تو ای نازنین یار
دیگر فراموش کردی
خورشید بودی و رفتی
نا گه چراغ دلم را
در سینه خاموش کردی


 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ارش ابراهیمی | 

تا اینکه یه شب اومدی

به زبون اوردی که باید برم!!!

به زبون اوردم که چرا؟

به زبون اوردی که باید بدون من زندگی کنی!!!

به زبون اوردم که سخته...

به زبون اوردی که قرارمنواین بود که در یاد هم باشیم!!!

به زبون اوردم که مگه می شه به یادت نبود

به زبون اوردی قول دادی محکم باشیم!!!

به زبون اوردم م بدون تکیه گاه نمیشه محکم بود

به زبون اوردی دیگه نمی شه ، دیگه وقتشه از هم دور باشیم!!!

به زبون اوردم که هیچ وقت یادت از من دور نمی شه

به زبون اوردی که موافقی همه چیز تموم بشه؟

به زبون اوردم اگه تو می خواهی من چی کارم

به زبون اوردی بعد از من چی کار می کنی؟

به زبون اوردم زندگی می کنم با تمام چیزهای خوبی که برام گذاشتی

نگات کردم ، نگام کردی

سکوت کردم ، سکوت کردی

لبخند زدم ، لبخند زدی

گفتی پس برم؟

هیچی نگفتم...

گفتی حرفی نداری ، نمی خواهی چیزی بگی ، حرف آخر؟

گفتنم دوستت دارم

گفتم تو چی حرفی نداری؟

هیچی نگفتی...

گفتم دوستم داری؟

گفتی نه!!!

لحظه ی آخر بود

هر دو ساکت

هر دو مات

هردو در انتظار

با نگاهم پرسیدم همین؟

تو زید لب زمزمه کردی این رسم روزگاره !!!

هر دو یک نفس عمیق کشیدیم

تا بگیم می تونیم

تا بگیم محکمیم

دستامون

نگاهمون و

راهمون از هم جدا شد

و خلاف جهت هم قدم برداشتیم

نگاهم برگشت تا کاسه ی

چشمم آب بریزه پشت پات

و نمی دونستم که چشمای تو هم

خیس خیس شده بودند

وقتی تو همون دم برگشتی تا رفتم منو

به باور بنشونی

تازه فهمیدم

ما باهم

برای هم

گریه کرده بودیم...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ارش ابراهیمی | 
 من گلی بودم مرا از شاخه چیدند
به گلدانی برده و آبی چکید ند
به من گفتند اینجا خانه ی توست
به جای باغ و بوستان کاشانه ی توست
یکی بود همراه من طاقت نیاورد
همان روز نخستین عزم سفر کرد
و رفت و من ماندم و غم
به گلدان کوچکم عادت نمودم
به چشم مردمان من راز دیدم
در صد قفل دل را من باز دیدم
که هر کس آمد وبرمن نظر کرد
به آنی غصه از یادش سفر کرد
به من این روزها رفت بگذشت
نمی گویم که آسان سخت بگذشت
من اما شکوه بر ایزد نگفتم
به زندان کوچکم گاهی شکفتم
ز راهی عاقبت یک مرد آمد
نمی دانم چه فکری کرد آمد
من خشکیده را او سبز می دید
ز چشم عاشقم او غصه می چید
نمی دانم چرا من گریه کردم
ز نامردی مردم به او من شکوه کردم
به او گفتم ز داغ این جدایی
که از خانه مرا بردند جایی
که نام خانه را بر آن نهادند
بهشت کوچکم را از من گرفتند
ز غربت چشم من همواره گریید
ز نامردی این مردم به جانم خار رویید
مرا که از غربت نشانی داشتم
تنم سبز بود روح عریانی داشتم
مرا هر روز بر هم هدیه کردند
که گویی همراه من غم هدیه کردند
به درد غربتم آن مرد گریید
نمی دانم سخن های مرا بشنید یا نشنید
مرا با دستهای مهربانش...
مرا با آن نگاه بردبارش

ز زندان کوچکم آرام برداشت
به راهی آشنا او گام برداشت
مرا برد عاقبت از آن سرایی
که بوی درد می داد و جدایی
مرا بر خاک آشنای خانه بنهاد
و قصه ی یک گل خشکیده را اینگونه سرداد...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ارش ابراهیمی | 
وقتی رفت کسی ازش نپرسید  واسه چی داری میری 

 

كسي اذيتت كرده بهت چيز بدي گفتن ناراحت شدي از دست كي؟ نه هيچي نگفت رفت ورفت و رفت .

من موندم تنها بي كس و در انتظار بيهوده ي امدنش

از او گفتم پيش هر كسي كه كنارم بود

 پيش هر كسي كه منو دوست داشت

 و من به جاي مهر و علاقه به او

 از عشقم نسبت به بي معرفترين ادم روزگار مي گفتم

 تو چشمام تو صدا تو حرفام عشق موج مي زد

 عشق و خواستنش اما نبود نبود كه نبود

 و من تنهاي تنها بودم

 خواستم فراموشش كنم

 نتونستم سخت بود چون يك زمان مي پرسيتدمش

 به جاي همه چيز اسم اونو مي گفتم

 ديگه خودمم خسته شده بودم من اوي خودم را هنوز دوست داشتم

تا اينكه بر حسب اتفاق يه اتفاق خيلي ساده كه شايد باورش

 واسه خودمم خيلي سخت بود

صداشو شنيدم صداي سردي كه به اجبار داشت مي گفت سلام

يه سلام سرد كه خورشيد يخ كرد

منم بي اراده لرزيدم نه از اينكه صداش و مي شنيدم بر عكس به خاطره سردي حرفش

تو رويام وقتي مي گفتم برگرده يه كار مي كنم كه ديگه نره اما نشد

اين بار من بهش كم محلي كردم

انگار اين بار ديگه دلم نمي خواست با تمام وجود داد بزنم كه دوستت دارم

و اون اصلا به روي خودش نياره

 نه

 اينبار بر خلاف روياهام بر خلاف همه ي تصورات 3 يا نمي دونم چند ساله

بهش جواب ندادم

 سلام اون كه خالي از هر عشق و محبتي بود با سلام سردتر من جواب داده شد

يه سلام خشك خالي بدون هيچ عشقي

بحثمون شروع شد

تمام چيزاي قشنگ بهم نسبت داده شد

بهم گفته شد بي معرفت

بهم گفته شد عقده اي

بهم گفته شد كينه اي

و در اخر قشنگترين جمله ي اون به من

 كه سرشار از عشق و محبت و دوست داشتن بود

 

گفتن نمی خوام سر به تنت باشه

حالا يافتم حالا پيدا كردم عشق و دوست داشتن و

حالا فهميدم نمي تونم ديگه دوستش داشته باشم

من اوي خودم را دوست دارم

 

نه او که خودش است

هميشه ادما خودخواه ترين چيزي هستند كه روي زمينه

 

حتی اونی که سرشار از لطف و مهربونیته

اونم به موقعش كه برسه خودخواهه

منم خودخواهم نمي خوام او تغيير كنه

 

می خوام اوی من دوست داشتنی ترین اوی دنیا باشه که عست 

وقتي ميرن وقتي غرورت را زير پاهاشون له مي كنند

اون موقع يادشون نمي اد كسي بوده كه دوستشون داشته

چرا ما بايد بهشون وفادار بمونيم

ما تو خيال خودمون هنوز

عاشقانه مي پرسيديمشون

اما به واقعيت كه برسه نه

ديگه نه

حتي اگه دلمون هم بخواد عقلمون مانع مي شه

زور عقل بيشتره اين بار

نمي ذاره

نمي ذاره كه بازيچه بشيم

بهمون ياداوري مي كنه كه

يا داوري مي كنه كه

يادته

چي جوري شكستت

يادته چه جوري

زدت زمين

و بعد خودش قاه قاه خنديد

اين بار اگه خودتم بخواهي من نمي ذارم

نمي ذارم كه بياد و اذيتت كنه

اما عقل خبر نداشت كه دلمم نمي خواد

من او را نه با قلب نه با عقل نمي خواستم

هنوز يادگاري زشتش را دارم

من ديگه يادگاري نمي خوام

يه درد كهنه كه هميشه رنجم مي ده تازه بشه و

بشه يادگاري جديد من.

مي خوام ازاد باشم

اين بار ازاد تر از هميشه

از خداي بزرگم ممنونم چرا؟

هميشه اين موقع ها ادما به همه بد بي راه مي گم اما من خدا رو شكر مي كنم

ازش ممنونم

كه باعث شد بفهمم اوي من ديگر اوي سابق نيست

حتي از اوني هم كه بود سنگي تر شده

سنگي سنگي

بي معرفت بي معرفت

و حالا به من ثابت شده كه

من ديگه دوستش ندارم

شايد تا چند روز پيش

نه

چرا راه دور برم چند ساعت قبل از اون اتفاق

از دوست داشتنش رنج مي كشيدم

حالا بيدار شدم حالا پيدا كردم

كه اين چند ساله را بيهوده به او فكر كردم

بودنش يه جوري مانع بود

رفتنش يه جور مانع شد

و حالا بازگشتش قشنگ بود

چون اين بار من ديگه نخواستمش

با تمام وجود از ته قلب با تمام عشق

بهش گفتم كه من تو را دوست ندارم اوي خودم را دوست داشتم دارم و خواهم داشت

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ارش ابراهیمی | 

تو از چرت و پرت های من خسته نشدی ؟

خودم هم دیگه نمی دونم چی می گم

هر وقت حرف نمی زنم

با اینکه عادت کردم ولی باز دلم میترکه

هر وقت که حرف می زنم پشیمون می شم !

....

می گن ۲ دسته دیوونه داریم

اول اون هایی که نمی دونن دیوونه هستن و حال خودشون رو می کنن .

دوم هم اون هایی که می فهمن یه مرگشون هست و زجر می کشن !

من فکر کنم جزو دسته ی دوم باشم !

کسی چه می دونه ...

شاید هم جزو دسته ی سومی که هنوز کسی اون رو کشف نکرده

یه دسته ی نا شناخته !

یه دسته ی یه نفره

فقط یک نفر جزو این دسته است :

یک نفر !!!

این رنگی نباشین

من هم سعی می کنم این رنگی نباشم !

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ارش ابراهیمی | 

تو هم از جنس منی

واسه همین میگم

جنست خرابه !

حقیقت تلخه

ولی نه همیشه

چه تلخ و چه شیرین

چیزیه که همیشه باهاته !

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ارش ابراهیمی | 

تو میتونی آدم بکشی ؟

خودت رو چی ؟

هر کسی که آدم میکشه

خودش رو هم  میتونه بکشه ؟

یا کسی که می تونه خودش رو بکشه

میتونه بقیه رو بکشه ؟

.

.

.

تو روزی چند بار خودت رو...

بقیه رو...

میکشی ؟

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ارش ابراهیمی | 

قصه ی ما بسر رسید !

قصه ی ما

قصه نبود .

هیچی توش نبود !

نه گرگ بد گنده

نه مرغی و روباهی

نه شیر و ...

نه عاشقی

نه سربازی

قصه ی ما خالی بود

پر از خالی !

همه فکر میکردن که خیلی قصه شنیدن

ولی وقتی یکی گفت

آهای !

بگید ببینم ...

چی یاد گرفتین ؟ چی یادتونه ؟

همه لال شدن !

نه واسه اینکه سکوت رو دوست داشتن !!!

واسه اینکه .... !

قصه ی ما حتی آخرش

کلاغی نداشت

که به خونش برسه !!!!!

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ارش ابراهیمی | 

من دیوونه نیستم

من هم تو همین دنیایی که بقیه توش هستن

زندگی می کنم

من فقط بیشتر ازش دیدم

که مطمئنم تو هم دیدی !

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ارش ابراهیمی | 

بگذار آرام بمیرم

بگذار با آرامش

و در سکوت بمیرم

روزی ساکت تر از روز های دیگر

دور از فریاد ها و شیون ها

دور از نفرت ها

دروغ ها

بگذار خاک ،  تنم را در آغوش خود بگیرد

آغوشی سرد همچو یخ

آغوشی تنگ و سرد و کور

بعد از من

نه از بدی

نه از خوبی من

نه از زیبایی

و نه از زشتی من

نه از عشق

و نه از نفرتم ...

حرفی نزن

سکوت کن .

بگذار آرام بمیرم !

من حتی سنگی بر خاک خود نمی خواهم

بگذار قبرم بی نام ونشان باشد

مثل خود من

تنها و غریب

من خود ، خیری از این دنیا ندیدم

بدن بی جان من نیز نخواهد دید

بگذار قبر من بی نام و نشان باشد

همچون شیون ققنوس به هنگام سوختن

تنها و غریب

در دور دست

دور از چشمان تو ، شما ، ایشان ، آنان !

من حتی گوری برای خفتن نمیخواهم

بگذار بدنم روی خاک بگندد

همچنان که روزی

انسان گندید

بگذار بوی گند نعش من تمام دنیا را پر کند

بویی زننده تر از حقیقت پنهان و آشکار من و تو

بویی حقیقی تر از عطر گل سرخ

بگذار آرام بمیرم

بگذار در سکوت بمیرم

بگذار در سکوت به دنیا نگاه کنم

بگذار در سکوت خود را ببینم

چشم هایی از همیشه باز تر

اشک هایی از همیشه روان تر

و افسوسی داغ تر از همیشه

آی ،  غریبه ،  تو که از کنار گور بی نام من

بی خیال و رها میگذری

تو نیز

به من خواهی پیوست !

.

.

.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ارش ابراهیمی | 

کسی که مثل هیچ کس نیست و به این ایمان داره

هیچ وقت ساعت ها تو آینه دنبال تفاوت های خودش با بقیه نمیگرده

کسی که فکر میکنه همیشه تازه و سرزنده است

هیچ وقت با دیدن خودش تو آینه

تو دلش ، بلند آه نمیکشه

اگه میخوای با بقیه فرق داشته باشی

اگه میخوای قهرمان خودت باشی

اول باید اونقدر جرات داشته باشی که قبول کنی که مثل بقیه هستی !

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ارش ابراهیمی | 

خوب معلومه !

وقتی تو خونه خودت باشی

تا وقتی که بیرون نری

درک نمیکنی که چقدر با بقیه فرق داری

فقط از الان بگم

وقتی رفتی بیرون

دیدی که هم به بقیه شباهت داری

هم زمین تا آسمون با همه فرق داری

اون وقت یهو به سرت نزنه

بلند فریاد نکشی !

اینجا که مثل خونه ی خودت نیست که راحت احساسات رو نشون بدی

اینجا هر کسی داد بزنه

بهش میگن دیوونه !

پس هر وقت این تضاد و شباهت رو کنار هم دیدی

مثل خیلی از چیز های عجیب دیگه که قراره ببینی

مثل خیلی چیز هایی که ممکنه تحملشو نداشته باشی

به روی خودت نیار !

هر وقت روز تموم میشه

همه بر میگردن خونشون

تو هم برو خونه خودت

اونجا تا دلت میخواد فریاد بکش و خودت رو خالی کن

.

.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ارش ابراهیمی | 

نه !

نکن !

این جنایته !

هیچ وقت جای یه آرزو رو با یه آرزوی دیگه پر نکن

حتی اگه بهش نرسیدی

جاشو با یه آرزوی دیگه پر نکن

هر آرزو سر جای خودش

درسته که بهش نرسیدی

ولی هر چی باشه اون آرزوی تو بوده

میشه گفت یه قسمت از خودت بوده

مثل یه بچه که هنوز به دنیا نیومده

تو شکم مادرش میمیره

درسته که مرده

ولی هیچ بچه ای بعد از اون نمیتونه جای اون رو بگیره

حتی اگه بچه بعدی

تموم وقت پدر و مادر رو اشغال کنه

اون کوچولو که مرده

همیشه جاش ثابته

تو هم هیچ وقت این کار رو نکن

اگه یه بخشی داری که خالیه

اگه آرزویی که بهش نرسیدی

اون رو همونطوری که هست قبول کن

اگه جاشو با چیز دیگه پر کنی

انگار که به خودت پشت کردی

به همه اون شب هایی که بهش فکر کردی پشت پا زدی

کسی چه میدونه

شاید قراره که بعدا بهش برسی

ولی اگه الان فراموشش کنی

اگه پس فردا وقتش رسید

دیگه آرزویی نیست که بر آورده بشه !

حتی اگه قرار نیست که بهش برسی

میتونی مثل یه قصه پیش خودت نگهش داری

مثل یه افسانه

مثل همونایی که بچه ها دوست دارن

با اینکه میدونن واقعی نیست

ولی اون قصه ها رو دوست دارن

اون قدر زیاد اون ها رو دوست دارن

که به افسانه های خیالی ، جون میدن !

مثل خدایی که چیزی رو از نیست به هست تبدیل میکنه

اون ها هم به افسانه هایی که دوست دارن

زندگی میدن

اونا رو دوست دارن

حالا من گفتم

دیگه با خودته

ولی زحمت زیادی نداره

اگه با آرزوهات

همون طور باشی

که بچه ها ، با قصه ها هستن .

.

.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ارش ابراهیمی | 
يكي از اساسي ترين توهمات آدمي،
اين است كه گمان مي كند عشق را مي شناسد؛
به همين سبب از تجربه ي عشق عاجز است.
هر كسي مي پندارد كه مي داند عشق چيست؛
بنابراين، نيازي به تجربه ي آن احساس نمي كند.
به همين دليل عشق با دنياي ما قهر كرده است.
ما با عاشقاني روبروييم كه از عشق تهي اند.
والدين تظاهر مي كنند كه
فرزندانشان را دوست دارند،
شوهران تظاهر مي كنند،
همسران تظاهر مي كنند ـ
تظاهر و تظاهر.
البته هيچ كس به عمد اين كار را نمي كند.
بسياري از آنها نمي دانند كه چنين مي كنند.
اي كاش از همان ابتدا آدم ها مي آموختند كه
عشق برترين هنر زندگي ست،
به جادو مي ماند و معجزه مي كند!
اي كاش مي آموختند كه عشق را بايد كشف كرد،
بايد براي كشف آن زحمت كشيد،
بايد به ژرفاي آن رفت و شيوه هاي آن را آموخت!
عشق، هنر است.
عشق ورزيدن، مهارت نيست،
بلكه امكاني بالقوه در همگان است؛
به همين سبب اميد آن هست كه
روزي همگان به بلنداي بلند عشق صعود كنند.
در واقع تنها در چنان روزي ست كه
انسانيت حقيقي زاده مي شود.
ما هنوز پيش از آن واقعه ي عظيم زندگي مي كنيم.
آن واقعه ي بزرگ و باشكوه هنوز روي نداده است.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ارش ابراهیمی | 

داخل جعبه مدادرنگي غوغايي بود. همه آنها بجز مداد سفيد با هيجان صحبت مي کردند. هر کدام از آنها مي خواست ثابت کند که از بقيه قوي تر است.

مداد قرمز مي گفت: اگر از اين جعبه بيرون بروم و به روي کاغذ سفيد برسم، همه آن را غرق خون مي کنم. مداد آبي فرياد مي زد: من روي آن کاغذ سفيد درياي طوفاني مي شوم که موجهاي بلندش همه چيز را خرد مي کند.

مداد نارنجي که در وسط نشسته بود، با صداي بلند گفت: اما من از همه شما قوي ترم. چون به رنگ شعله هاي آتش هستم. من مي توانم همه جا را به آتش بکشم.

مداد سبز تيره از انتهاي جعبه فرياد زد: قدرت در دستهاي من است. من به رنگ تانکها و مسلسلهاي بزرگ هستم.

مداد سياه با خونسردي گفت: اما اگر من وارد ميدان شوم بر همه شما غالب مي شوم و همه جا را تيره و تار مي کنم. بقيه مداد رنگي ها ساکت شدند. مثل اين که حق با او بود. مداد سياه از همه قوي تر بود.

در اين موقع مداد زرد بلند شد و با کمي خجالت گفت: من فکر مي کنم از مداد سياه قوي تر باشم چون همرنگ خورشيد هستم و نور خورشيد سياهي و تاريکي را از بين مي برد. مداد رنگي ها به فکر فرو رفتند.

مداد سفيد که تا به حال سکوت کرده بود، بلند شد و با صداي بلند گفت: دوستان! به نظر من قوي ترين افراد، کساني هستند که براي ديگران آرامش و امنيت بيشتري فراهم مي کنند، نه کساني که زور بيشتري دارند و مي توانند همه چيز را خراب کنند، پس رو به مداد آبي کرد و گفت: تو قدرتمندي اگر به رنگ آبي آسمان باشي، چون همه موجودات در زير آسمان آبي احساس امنيت مي کنند.

پس خطاب به مداد قرمز گفت: رنگ تو هم مظهر قدرت است. چرا که مي تواني به رنگ لاله هاي سرخ باشي که يادگار شجاع ترين مردان روزگار است. يا به رنگ گل سرخ که نشانه عشق است. مداد سفيد پس از سرفه کوتاهي به مداد سبز نگاهي کرد و گفت: تو هم قوي هستي. رنگ سبز رنگ آرامش بخش است. تو مي تواني به رنگ جنگلهاي سرسبز باشي که نشانه قدرت آفريننده ي آنهاست، تو مي تواني به رنگ برگ درخت زيتون باشي که نشانه صلح و آرامش جهاني است، من و تو و مداد قرمز مي توانيم پرچم سه رنگ سرزميني باشيم که انسانهاي پاکش خواستار صلح و دوستي اند.

همه مداد رنگي ها به آرامي سر جاي خودشان قرار گرفتند و به فکر فرو رفتند. ديگر به قدرت نمي انديشيدند بلکه اين بار هر کدام فکر مي کرد که چگونه مي تواند زيباترين و عالي ترين طرحهاي عاشقانه را رنگ آميزي کند

                                     

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ارش ابراهیمی | 
 
سیستم افزایش آمار هوشمند تک باکس